روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

   فرقی نمی کند ...یک باره به سرت نزند که بروی ...یک جایی دیگر ...یک جایی که شبیه این جا نباشد ...هر جای دنیا که بروی باز هم عاشق می شوی .روزی نگاهت در نگاهی گره می خورد و دلت می لرزد به خیالت محکم بوده ای نه ؟! باور نکن ...در این دنیا محکم تر  از سنگ هم دیده ای ؟ سنگ هم عاشق می شود ...وقتی که دستخوش جزر و مدهای عشق شدی سنگ هم که باشی آن قدر صیقل می خوری تا زیبا شوی !

   هر جای دنیا که بروی باز هم چشم هست ...دل هست ...تنهایی هست ...و یک نفر که وقتی نزدیکت می شود بیقرارش شوی...دور می شود دلتنگش شوی ...می گریزد، به دنبالش بدوی ...اما همین که خیال رسیدن به سرت بزند ،نمی رسی تلاش نکن ! از من می شنوی اگر عاشق شدی  بی خیال رسیدن باش ! عشق فرصتی برای رسیدن نیست ...شاید عشق توی همین فاصله ها، یک جایی کنار همین اشک های گاه و بی گاهت... جایی کنار همین ترانه هایی که ناگفته ماندند یا در مسیر گفتن از دهن افتادند ...توی همین سکوت گلوگیر که دارد خفه ات می کند یا همین بیقراری های دم غروب ...انتظارهای بی پاسخ ...نامه های مهر شده با اشک که هرگز به دستش نرساندی...یا نمی دانم...همین پریشان کردن گیسوانت ...پوشیدن زیباترین پیراهنت ...نشستن ات لب پنجره ... همین چشم براهی ....اصلا شاید عشق همه اش همین باشد ! بی خیال رسیدن باش! اصلا  عشق شاید همه اش درست لحظه ی جدا شدن متولد شود ! گاهی وقتی از دست می دهی به دست آورده ای ! درست همان لحظه که از دست می دهی عاشق ترین می شوی !  از من می شنوی اصلا بگذار از دستش بدهی ! نترس ...راست می گویم ! عشق و جدایی همزاد هم اند ! همان طور که هر سلام و خداحافظی ! این زوج های وفادار جدایی ناپذیرند ! پس خودت را آماده کن !

   خودت رهایش کن ...نمی دانی رنجی که خودت خالقش باشی و خودت اسیرش، چه عظمتی می آفریند ! بگذار  هدف خود عشق باشد  ...

    نه ! دست از سرت بر نمی دارد ! قرن هاست که عشق دست از سر آدمی بر نمی دارد ! حالا چه عاقل ترین باشی چه دیوانه ترین ! روزی مسحور چشمانی می شوی که بی تابت می کند !  حالا خودت می دانی انتخاب با توست یا تمام این جاده ی سخت و پر پیچ و خم را به خیال رسیدن می دوی و ...اما اگر سراب بود می شکنی ! یا بگذار تنها به مسیر بیندیشی ...به زیبایی ها و سختی هایی که هر لحظه برایت ظاهر می شوند ! بگذار معشوق زیبایی مسیر باشد ...

زیبایی حرکت ...تکاپو ...امید ...زندگی ...نه رسیدن ! که اگر تنها رسیدن باشد یک جایی تمام می شوی ! یک جایی که دستت به دستانش برسد ! حالا دلتنگ چه هستی ؟ این که روزهاست او را ندیده ای ؟ یا خیال بی مهری اش دارد دیوانه ات می کند ؟ یا خیانت دیده ای و تنها مانده ای ؟ یا هنوز گرفتار سکوتی و از دلت گریخته ای ؟ یا خسته از تمام فاصله ها و نرسیدن هایی ؟ ...این ها غصه های تکراری همه ی عاشق های دنیاست ...وقتی گرفتار یکی از این ها می شوی یادت می رود که عشق یعنی همین ها !

   تو داری صیقل می خوری که زیبا شوی ...و خدا دل زیبا را به هرکسی نمی دهد ...خوب بوده ای که عاشق شده ای !

* این پست رو برای یکی از دوستان عزیزم نوشتم ...با امید رسیدن به آرزوش ..

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

   این روزها همه اش سر دوراهی ام ! هم دلم می خواهد تنها باشم و هم دلتنگ می شوم ...هم دلم می خواهد بنویسم هم نوشتن برایم سخت می شود ! هم دلم می خواهد مثل همیشه قدم بزنم و آدم های توی کوچه و خیابان را زیر نظر بگیرم و هم حوصله ام از این همه تکرار سر می رود ! هم دلم می خواهد یک صفحه تمام سیاه مشق بنویسم آن هم همه اش از ع – ش – ق اما به چند سطر نرسیده خسته می شوم ! هم دلم برای دیدن استاد خطم پر می کشد و هم دوست دارم کلاس زودتر تمام شود ! هم دلم می خواهد کتاب بخوانم و هم واژه ها دور سرم چرخ می زنند .باورت نمی شود دلم می خواهد بخوابم ...اما بلند می شوم و کاری سخت را شروع می کنم ...دوست دارم موسیقی بشنوم ...برقصم ...بخندم ...اما یکباره حزنی مبهم گرفتارم می کند و ناچار سکوت را ترجیح می دهم ! دلم می خواهد دوست داشته باشم ترا ...او را ...همه را  و هم دلم رهایی از همه ی دوست داشتن ها را می خواهد ! دلم می خواهد دوستم داشته باشی ...دوستم داشته باشد ...دوستم داشته باشند و هم ترجیح می دهم تنها باشم چرا که دوست داشتن آدم ها هم، گاهی زنجیر می شود ...گاهی به خاطر دل دیگران مجبور می شوی جوری باشی که نشکنند!

 خودمانیم گاهی سخت متنفر می شوم از خودم ...از آدم هایی که آزارم می دهند و بعد به نهایت تنفر که می رسم؛دچار ترحم می شوم دلم برای خودم ...برای آن ها می سوزد ! هیچ وقت نتوانستم دشمن خوبی باشم نه برای خودم و نه برای هیچ کس دیگری ! اما تا دلت بخواهد دوست دارم ...دوستی هایی که نمی دانم چه طور اتفاق می افتند اما آن قدر عمیق و با ارزش می  شوند که با روحم پیوند می خورند ...اما به نهایت دوستی ها هم که می رسم باز هم تنهایم ! باز هم به کمی فاصله نیاز دارم ...

    دچار دوراهی شده ام ! و نمی دانم این بلا را دارد کتاب های فلسفی سرم می آورد یا این منطق و استدلال های ریاضی که نمی گذارد بی خیال و ساده از کنار هر چیزی گذشت ...همه چیز حتی کوچکترین اتفاق ها، دنیایی از علت ها و معلول ها و ...اند نه می توانم ساده از کنار همه چیز بگذرم و نه دیگر این همه درگیر شدن را می توانم تاب آورم ...خوش به حال دیوانه ها ! به گمانم بیشتر از همه از زندگی  لذت می برند ! بیچاره "سارتر" چه رنجی می کشید ...این را از کتاب " تهوع " اش فهمیدم ...چه خوب که تا فیلسوف شدن راه زیادی مانده ! و گرنه حتما از فرط فهمیدن ...دیوانه می شدم !

    این روزها دلم می خواهد کمی بی احساس زندگی کنم ! اما این را که می گویم یکباره تمام احساس های دنیا می ریزند توی دلم ! اصلا انگار پر شده ام از تضادها ...تناقض ها ...و بین سپیدی و سیاهی حتی راهی به خاکستری زندگی کردن هم ندارم ! شاید این یک مرحله ی تازه باشد ...شاید آستانه ی یک تحول ...نمی دانم ! هر چه که هست صبوری کن ...صبوری کن تا بگذرم ...

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال ، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

...

گاهی

صد بار در یک روز می میرم

حتی

یک شاخه از محبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                                            هوایی می کند

اما ...

غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

                                 در دل ندارم

رفتار من عادی است ...

                                                        قیصر امین پور 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

دیروز سال درگذشت قیصر امین پور عزیز بود ... و من که در حسرت دیدنش سوختم !

 تقدیم به شاعرِ گل ها همه  آفتاب گردانند ، تنفس صبح،آینه های ناگهان ، دستور زبان عشق  و ...  .

هنرمندی که بی نظیر بود   :

 

نمی روم

نشسته ام

کنار ایستگاه خستگی

در انتظار شاعری که رفت ...

در انتظار یک سلام

                  به اشتیاق دیدنت ...

                         همیشه آرزوی من !

« چقدر زود دیرمی شود »

« و لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ...»

راست گفتی و مرا

تمام عمر به حسرتی همیشگی نشانده ای !

و من تمام فصل های رفته را

ز هر گلی که بوی آفتاب می دهد

                                  سراغی از ترا گرفته ام !

تو شاعر تمام دردهای عالمی

و من برای انحنای روح تو

و شانه های خسته ی غرور تو

و زخم بازوان حس شاعرانه ات

                                         ترانه ها سروده ام !

و بی قراری دلم  

شبیه حلقه اشک چشم های تو

                        همیشه سر به مهر و ساکت و صبور ماند ...

انتظار می کشم  ترا

کنار ایستگاه رفته ای

                که تکیه گاه مرد بی نظیر این زمانه بود ...

همیشه خواب دیده ام ...

همان قطار را

که در میان «خواب های کودکی» سروده ای ...

ولی میان خواب های من

تو در هزار پنجره

                           عبور می کنی ...

قطار می رود و می دوم ...

تمام ایستگاه و جاده را ...

ولی دوباره سایه ات

کنار نرده های ایستگاه خستگی

                                     ظهور می کند ...

و من نه !... ساده نیستم !

عاشقم !

و گرنه رفته ای  و  این قطار

                         دوباره پس نمی دهد ترا ...

ولی نمی روم

                نشسته ام ...

                                   به اشتیاق دیدنت ...

8/8/88

نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody